معرفی کتاب : گلف باز و میلیونر

گلف باز و میلیونر

گلف باز و میلیونر یکی از بهترین کتاب های انگیزشی نوشته شده توسط مارک فیشر است.

این کتاب رو به تمام کسانی که مشتاق رسیدن به پیروزی هستند ، پیشنهاد می کنم.

گلف باز و میلیونر
گلف باز و میلیونر

درباره کتاب :

«گمان نمی‌کنم. تو تاریکی بیشتری به درونت راه می‌دهی. باید محکم باشی، با مبارزه بیرونش کن.

نگذار وقایع بیرونی تو را تحت تأثیر قرار دهند، مثل این ضربه‌ی قبلی. به جای انتخاب شیوه‌ی فکر کردن، می‌گذاری اتفاقات روش بازی را به تو دیکته کنند.»


«گوش کنید. من یک انسان هستم. بازی را با دو باگی شروع کردم. فکر می‌کنم کمی ناراحت شدن طبیعی باشد.»

«شاید طبیعی باشد، امّا چیزی را درست نمی‌کند.

بازیکنی که تو می‌خواهی بشوی اجازه نمی‌دهد آخرین ضربه‌اش بر او تأثیر بگذارد، مخصوصا اگر ضربه‌ی بدی بوده باشد.

باید یک بار برای همیشه تصمیم بگیری که کنترل دست کیست. اگر این کار را نکنی، هرگز برنده نمی‌شوی. فقط یک ضربه‌ی خراب در اوّل بازی کافی است تا تمام مسابقه را برایت نابود کند.»

بقیه کتاب های معرفی شده را در اینجا ببینید.

عضو کانال تلگرام ما شوید.

www.t.me/masiremovafaghiiat

معرفی کتاب بسیار زیبای حکایت آن که دلسرد نشد !

حکایت آن که دلسرد نشد

کتاب حکایت آن که دلسرد نشد یکی از بهترین کتاب های انگیزشی در زمینه موفقیت می باشد که توسط مارک فیشر به رشته تحریر در آمده است.

توضیحات بیشتر این کتاب را در ادامه می خوانید…

حکایت آن که دلسرد نشد
حکایت آن که دلسرد نشد

خلاصه کتاب حکایت آن که دلسرد نشد:

جان بلیک، جوان سی دو ساله، با قدی نسبتاً کوتاه اما ظاهری فعال و پرجنب و جوش،

وقتی در آپارتمان به هم ریخته‌اش در بروکلین چشم از خواب گشود، متوجه شد که ساعت نه و نیم است.

دیرش شده بود. یا ساعت زنگ نزده بود یا شب قبل، یادش رفته بود تنظیم‌‌اش کند.


وقتی برای دوش گرفتن نبود مشتی آب سرد به صورتش زد، شانه‌‌ای را با عجله لای موها دواند،

یک ویتامین ث قورت داد و بعد در فکر این که در طول روز به انرژی بیشتری نیاز خواهد داشت،

دومی را و آخر سر سومی را هم برای این که ممکن است برایش خوش‌یمن باشد.

به سرعت لباس‌‌هایش را که شب قبل با حواس‌پرتی روی صندلی پرت کرده بود و هنوز کراوات دور یقۀ پیراهن آویزان بود، مثل بلوز از سرش پایین کشید و پوشید.


فورد موستانگ قدیمی مدل ۶۵ اش که برایش حالتی مقدس داشت در استارت چهار بالاخره روشن شد.

پیش خود فکر کرد «مثل اینکه امروز از روزهایی خواهد بود که آدم پشیمان می‌‌شود که چرا اصلاً از راختخواب بلند شده.»


لوئیس، منشی جان در موسسۀ تبلیغاتی گلدستون که در ساختمان قدیمی اما کاملاً بازسازی شده‌‌ای در خیابان مدیسون قرار داشت و جان این چند سال اخیر را به عنوان نویسنده در آن کار می‌‌کرد، با نگرانی به او روز به خیر گفت.


«کجایید شما؟ گلدستون خون خونش را می‌‌خورد.

همه جا را دنبالتان گشته. جلسه پنج دقیقه دیگر شروع می‌‌شود و او حتماً می‌‌خواهد قبل از جلسه شما و گِیت را ببیند.»


جان زیر لب گفت «زنگ ساعت» و رفت توی اتاقش، پرونده‌‌ها و کاغذهای تلمبار شده روی میز را این ور و آن ور کرد.

منشی پشت سرش وارد اتاق شده بود.


جان پشتش را به او کرد و گفت: «این پروندۀ کوپر کجاست؟»

ادامه را در کتاب بخوانيد…

کتاب حکایت آن که دلسرد نشد یکی از بهترین کتاب هایی است که من خوانده ام.

و عمیقا توصیه می کنم هر کس خواهان موفقیت است، آن را بخواند.

سعی می کنیم در آینده ای نزدیک نسخه صوتی یا PDF آن را بر روی سایت قرار دهیم.

بقیه فیلم و کتاب های معرفی شده را در اینجا ببینید.

در کانال تلگرام عضو شوید.